التهاب آفتاب


زندگی جاریست

به نام خدا

تو این روزایی که میشه گفت واقعا مزخرف گذشت سرباز بودم.چیز جدیدی یاد نگرفتم

و فکر میکنم سربازی بجز اینکه قدرت تحمل آدما رو بالا میبره هیچ فایده دیگه ای نداره. 

و جز دوره آموزشی که با حجت و  حسین آشنا شدم آدم باشعور دیگه ای پیدا نکردم .

الانم دنبال گرفتن کسری خدمتم هستم که امیدوارم زوتر جور بشن ماه رمضان خونمون

باشم.

آدمها اینجا کوچیکن خیلی کوچیک. آرزویم رفتن شده به جایی دیگر.

هجرتی برای تغییر و شاید شدن.

اگه بتونم کاری پیدا کنم شاید دلیلی برای ماندن باشه اگرچه رفتن هم برام خیلی

سخته.

همیشه فکر میکنم برای آدمهایی مثل من اگه باور به یک خدای مهربون نبود شاید مردن

بهتر از زندگی میبود.

امیدوارم یه روز به این نتیجه نرسم که آسمون همه جا همین رنگ غبار آلود و

کثیفو داره.


حميد

درسهای زندگی خودشان را بر سرم میکوبند

به نام خدایی که واقعا در لحظه های تنهایی زمانی که پس از روزها دوری به سویش نظر

میکنی میبینی که او با روی باز در انتظار تو است و من این را باتمام وجودم باور دارم.

پایان نامم رو هشت آبان ١٣٨٩ دفاع کردم. نمره ی ١٩ گرفتم. حقم بود چون به لحاظ

محتوایی خوب بود ولی ویرایشش رو چون خودم انجام داده بودم افتضاح بود. برای جلسه

دفاع سه تا از دوستام که به اضافه ی محسن از دستآوردهای مهم من تو دانشگاه بهشتی

بودن اومده بودن که دمشون گرم. کسای دیگه ای هم بودن که بودن یا نبودنشون برام فرقی

نمیکرد. الان هم که این مطالب رو مینویسم تسویه حسابم با دانشگاه تموم شده باید بعد از

ظهر برم آموزش و یه برگه برای نظام وظیفه بگیرم تا بعدا برم سربازی . البته یه امریه هم

ظاهرا جور شده ولی نمیدونم برم اونجا یا نه!

دوست دارم یه کاری پیدا بکنم بعدا برای دکترا بخونم و میدونم که اگه بخونم راحت قبول

میشم. ولی فعلا حسابی خسته ام و فکر میکنم دوره ی آموزش سربازی حالمو جا میآره

چون بدنم شل شده و به بیخیالی یه سرباز هم نیاز مبرم دارم. بعدشم اگه شد ایشالله ازدواج

میکنم.

نتیجه پایان نامم: میان نیهیلیسم و نسبیت اخلاقی رابطه هست اما این رابطه با توجه به

معنایی که برای نیهیلیسم تعریف میکنیم مشخص میشه. مثلا نزد هایدگر نیهیلیسم و نسبیت

اخلاقی از یه منشأند ولی نزد سارتر در تعارض با هم اند.

بحثهایی که درباره ی معنای زندگی خوندم و نوشتم هم جالب بودن ولی دو تا نکتش اساسی

تر بود: یکی اینکه معنای زندگی همون طرح کلی ای یه که ما خودمون ترسیم میکنیم  و

بعدا توش قرار میگیریم و زندگی میکنیم و هر رفتاری توی اون طرح جایگاه خودش رو پیدا

میکنه و معنا میگیره و نکته ی بعدی اینکه زندگی مثل یه بازیه باید اونو خوب بازی کرد و

اگه هزار سال هم دربارش حرف بزنیم و بنویسیم ارزش یک رفتار  اخلاقیه خداپسند رو

نداره . و یه نکته ی دیگه هم اینکه ارزشهای اخلاقی تو وجود آدمها هست حالا اسمشو

میخوای فطریات بذاری یا هر چیز دیگه ای و آدم هم با عقل و درایت خودش میتونه به اونا

متوجه بشه و هم به راهنمایی های خدا که در دین بیان شده رجوع بکنه ولی در هر حال

دین به غیر از رهنمودهای اخلاقیش، اشاره ای هم به زندگی بعد از مرگ داره که نباید

فراموش بشه.

در هر حال این بخش از زندگی من( تحصیل در دانشگاه اصفهان) هم تموم شد و باید برم با

یه تجدید قوا خودم رو برای ادامه ی زندگی( البته اگه ایشالله ادامه ای باشه) آماده کنم. ولی

واقعا بدون خدا زندگی خیلی وحشتناکه.  


حميد

پایان نامه و فوت " زلیخا "

                                                   به نام خدا

این روزها دنبال کارهای پایانی پایان ناممم - کتاب هستی و نیستی سارتر پیدا نمیشد ، ولی

دم مرتضی گرم برام فرستاد ولی حالا که کتاب بدستم رسیده حال و حوصله ی کار کردن

ندارم . دوست دارم همینجوری ول بگردم . چون میبینم که نه این پایان نامه و نه حتی

مدرک ارشد فلسفه غرب ظاهرا اینجا هیچ کاربردی نداره !!! ولی خیلی برام جالبه اگه واقعا

اینجوریه این حضرات چه جوری میخوان به مقابله با غرب برن!!! جالبتر اینکه فرهنگ و

ارشاد بوشهر میگفت ما حتی واسه امریه سربازی هم فلسفه نمیگیریم ، و اینچنین خودمان

فرهنگ و ارشاد میکنیم .

دو روز پیش یکی از همسایه های دوران کودکی ام مرد، پیرزنی که با شوهر لال خود

عمری با عزت و مهربانی زیست . شوهرش زودتر مرد و چون فرزندی نداشتند به روستای

پدری خویش بازگشت در آنجا برادر زاده هایش از او نگاهداری کردند ، تا اینکه دو روز

پیش ، همچون شوهرش در ماه رمضان فوت شد . ولی بر مزار او کسی نگریست چون

کسی قدر با هم بودنهایی که پولی آنجا نباشد را نمیداند . و هر کس در قبرستان از چیزی

حرف میزد الا مرده ای که میخواست به قبر سپرده شود . و مردم پیش از آنکه مرده به قبر

برود فراموشش کردند .


حميد

ای خدا ........ باز دنیا بر سرم فریاد زد.

دیگر برایم عادت شده که دیر به این دنیای  مجازی وارد شوم شاید

چون سایه شوم و سنگین همین دنیا که حقیقی تر هم میدانندش  

مرا از وارد شدن به دنیای دیگر میهراساند.

دیشب با مهدی ( دوست ماهم که برای من تنهاترین دوست در این دانشگاه است)

صحبت میکردیم او مرا به حقیقتی سنگین توجه داد ، سعی کردم از آن بگریزم

اما گویا در چنبره ی سیاه آن حقیقت تلخ اسیرم!

صبح رفتم ترمینال صفه که برای خانه بلیط تهیه کنم اما فقط برای عصر داشت

و گشادی ام میشود که تا ترمینال کاوه بروم پس همان عصر میروم.

در راه آمدن به سایت مردی قوی هیکل کودکی در آغوش داشت چون پلنگ یا گاو

یا خری که از اینکه بچه اش در آغوشش بخوابد حال میکند.

زنی با آب جایی را جارو میزد اما نمیفهمید که باید آبپاش سر شیلنگ را بردارد

تا  راحت تر کارش را انجام دهد و مردی برای او این کار را انجام داد!

در اتوبوس همیشه دوست دارم روی صندلی آخر بنشینم نمیدانم چرا

شاید چون از اینکه انسانی پشت سرم باشد و او را نبینم میترسم ،

اما چاره ای نداریم باید به هم اعتماد کنیم.

توی اتوبوس همیشه از اینکه دختر ها نگاههای بسیار متفاوت از هم به خود

و دیگران دارند در حیرت میروم ، بر خلاف پسر ها که اگر نگاهی به دختر ها میکنند

یا میخواهند از زیبایشان لذت ببرند و یا به  قول خودشان مخی بزنند و 

اگر به خود شان نگاه میکنند نهایتا در این فکرند که یک ساعت پیش چه کردند

و یک ساعت دیگر چه کنند.آنها راحت اند اما همین که وارد زندگی شدند و

کوه سختی بر شانه شان سنگین شد همه جوره سعی میکنند از زیر این بار

خلاص شوند به همین دلیل است که بین مرد ها بد بیشتر است

اما زنها کمتر بدند.ولی معمولا اینها شیطنت های زنانه دارند که نمیدانم از چه جنس است.

امروز میخواهم به خانه روم و میدانم که پدر و مادرم از دیدنم خوشحال میشوند

اما باز دلیلی برای رفتن ندارم درست همانطوری که دلیلی برای ماندن ندارم.

نمیدانم چه خواهد شد ......


حميد

 

الآن مدتی است که به اینجا سر نزدم ولی خوب بر خلاف دفعه های پیشین مطالب خوبی بیرون از اینجا نوشتم که خودم خوشم اومد نمیدونم چرا ولی شاید به این علت که دوست داشتم نوشته باشم شاید هم به خاطر اینکه احساس کردم باید بیشتراز این با دیگران به خصوص آنانی که دارای آرمان اند بود تا زیاد تو خودم غرق نشم و پس از چند صباحی بانگی براید که خواجه برفت.

چند تا مطلب برای دوتا از نشریات دانشجویی نوشتم که اداره کننده هاش آشنا بودن ، این روزا که بحث انتخابات داره داغ میشه جا برای چاپ نوشته ها زیاد شده ولی به اداره کننده نشریات نمیشه به این راحتی اعتماد کرد واسه همین دوست ندارم همه جایی باشم .

تو این هفته دو تا خبر از دوتا دوست شنیدم که یکی شان مایه مسرت  و یکی شان بسار مرا ماثر کرد و ترساند.هر دوتاش از طرف دوتا از بهترین دوستانم بود که همیشه برایشان آرزوی خوشبتی دارم حتی اگر مدتها باشد که آنان را ندیده باشم چون بسیار دوستشان میدارم.

این ترم برای درس اگزیستانسیالیسم ،هایدگر تدریس شد و کانتکستی که انتخاب شد هستی و زمان بود اگر چه اوایل باهاش خیلی مشکل داشتیم چون متاسفانه به ما یاد نداده بودن که با متون خود فیلسوفان سرو کار داشته باشیم ولی دیگه باهاش کنار اومدیم و دوست دارم بعد از فارغ التحصیلی یه دوره متون اصلی کلاسیک فلسفه رو خودم بخونم چون با جزوه نمیشه فلسفه یاد گرفت.

یه مقاله دادم همایش معنا داری زندگی که تو همین دانشگاه اصفهان بود و پذیرفته شد که این هم مایه امید شد .

این روزا سر گرم زندگی ام، به طوری که گاهی فکر میکنم وقتی ظهر از خوابگاه میام دانشگاه که ناهار بخورم میآم که فقط ناهار بخورم تا شکمم پر بشه و دیگر هیچ اندیشه ای ندارم ، گاهی از این حال هراسان و گاهی هم بی تفاوت میگذرم.

شاید بد نباشد که مدتی با امین و مرتضی باشم ولی حیف که درسام زیاد شده.

دارم یاد میگیرم که  یکی را فقط دوست داشته باشم ، شاید بدلیل خواست او ، ولی دوست دارم  با کسی که دوستش دارم  زندگی کنم.

امید آن دارم که من و دوستانم هرگز نا امید نباشیم.


حميد

 

سال ١٣٨٧ هم به پایان رسید پیش از آنکه در وهم یک آغاز اسیر شویم

باید پیوسته در این تذکار به خویش غرق بود که به پایان آمدیم.

پایان اما شاید آرامش دهنده تر باشد تا آغازی که نا گفته پایانش هویداست،

آغازی که ما ناچار به تحمل آنیم.

اما ما را این سال که گذشت قدمی به رفتن نزدیک تر کرد،

این چرخش بی رمق زمین به گرد گوی آتشین آفتاب.

اما داستان ،همه پایان نیست ،بودن جاودانه مهر ، عشق و صفای با هم بودن ،

حیات را در پنجه پرتوان خویش نرم میکند تا چون عقابی بلند پرواز ،

رام بر دستان ما بنشیند و ما را دوست باشد.

پیشتر چنان بودم که که هر چه را میدیدم مرا تا بی کرانی که نمیدانم  کجا بود میبرد

اما در این چند روزی که از این سال به اصطلاح نو میگذرد

گویی از این حال فاصله دارم .اعماقی مرا به خویش نمیخواند اما با خود هم نیستم

و نمیدانم این خوب است یا بد!

به هر حال  آغاز سال را در کنار خانواده ام بودم و همین برایم کافی بود.

امید آن دارم که در این سال برخی دوستانم به نوایی برسند

و  سایرین هم در آرام باشند و با خود کنار بیایند.

ما هم در این که میگذرد خوشیم تا باشد که پیش آید.


حميد

دیدار دوستان قبل از عید

سه شنیه،چهار شنبه و پنجشنبه هفته ای که گذشت،٧،۶و ٨ اسفند،

تهران پیش دوستانم بودم.

به دیدن دوستانم رفته بودم و دنبال کارهای تسویه هم رفتم، تا حدی خوب پیش رفت

مقداری که باقی مانده را قرار است مرتضی انجام دهد ، دمش گرم.

بچه ها کما فی سابق با زندگی کنار می آمدند ؛ یکی کبوتر بچه ای با شوق پرواز،

یکی درگیر چپاندن منطق در تراژدی عشق،یکی پریشان خیره

به دیوار خانقاه هستی خویش،ویکی شورمندانه در جدال سابق خویش با همه چیز

از عشق نو تا زندگی.

چهارشنبه شب را میخواستیم به استخر نیاوران برویم اما نشد، رفتیم ولی تعطیل بود.

فردای آن شب را ساعت ۵/٧ دارآباد بودم با بابک و سعید( برادر مرتضی).

در این گلگشت دوستانه دو تا از همکلاسی های سابقم را دیدم که مایه بسی خوشحالی

 شد .مضاف بر اینکه یکی شان به ما در آینده ای نزدیک به واسطه ی دوستی عزیز

نزدیکتر میشود (ان شاء الله).

با دو نفر که قبلا اسمشان را میدانستم بیشتر آشنا شدم، یکی شان خیلی مهربان

و عاقل بود.در این دیدار ها  یکی که از قبل میدانستم محترم و دوست داشتنی است

نیز با ما بود که این هم باعث خوشحالی ام بود.

ما در این گردش ١١ نفر بودیم که جای امین و محسن خالی بود.

چهارشنبه که رفتم دانشگاه خلوت بود ولی من احساس خاصی به آنجا نداشتم ،

ندانستم چرا؟!

چشم انداز خوابگاه محسن اینا خیلی با حال بود رو به سوی کوههای کلک چال و

توچال و دارآباد،که قله هاشان از برف پوشیده بود اگر چه وسعت و هیبت کوه

را دوست دارم اما مدتی است که در این اندیشه ام اگر این عظمت راه را بر بی نهایت

میبندد زیبا نخواهد بود!

در آنجا خبر فوت دوتا از هم روستاییانم را نیز شنیدم که مایه تاسف بود.

آنها در حین زندگی اما بی خبر رفتند.ولی باز باید به زندگی بازگشت

نمی دانم در این بازگشت مجدد جای آن حادثه در کجا باید باشد!


حميد

 

                                          به نام حضرت دوست

همیشه نخستین واژه برای آغاز کلام مرا در ابتدای سطر نگه میدارد.و من اینبار آغاز را با "جز" بنا میکنم.

جز خدا ، پدر و مادرم و دوستانم که شاید تعدادشان از انگشتان دست فراتر نمیرود، سبزه ای برای برچیدن از جنگل پریشان هستی نیافته ام.

هفته که گذشت امین را در اصفهان زائر بودم . دو روز با هم بودیم اما گویی گفته های  یکدیگر  را ناگفته میدانستیم و پس از رفتنش از اصفهان به این نتیجه رسیدم که هر کس از واژه ها برای خود تعریفی دارد که اگر دوستی از آن معنا آگاه باشد دیگر از با هم بودنشان ، همان لذت با هم بودن است که به آنها لذت میدهد بی آنکه نیاز باشد کلامی رد و بدل شود .

بعد از امتحانات یک هفته به دیدار آنانی که دوستشان میدارم گذشت.

این ترم ٨ واحد بیشتر ندارم و قصد دارم که در این فرصت چارچوب و فصول پایان نامم رامشخص کنم که تابستان بتوانم کارم را به خوبی ادامه دهم.

با مسئله ای خیلی خصوصی گاهی چنان ذهنم  درگیر میشود و مرا پریشان میکند که نای عمل و اندیشه انتزاعی را از من سلب میکند .

مسئله ، فی نفسه و نحوه ی برخوردی که آنکس که در سوی دیگر مسئله است با من میکند که از آن هیچ نمیدانم و همیشه سعی میکنم در اینباره از قضاوتهای زود بپرهیزم و حتی در این لحظه نیز از اندیشه نوشتن این مطالب در اینباره قلبم به طریق معمول نمیتپد و احساس میکنم باید کابشنم را از تنم در آورم.

نمیدانم ، فقط امید دارم که خدایی که مرا خلق کرد در هیچ چشم به هم زدنی تنهایم نگذارد و آنچنان باشد که پس از پلک باز کردنم خویش را در آغوش لطفش بیابم تا از غربت این خاک نهراسم .آمین. 

  

                                

                       دلا شب­ها نمی­نالی به زاری

                              سر راحت به بالین می­گذاری

                                     تو صاحب درد بودی، ناله سر کن

                                              خبر از درد بی­دردی نداری

                             äää             

                       بنال ای دل که رنجت  شادمانی است

                         بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

                               مباد آن­دم که چنگ نغمه­سازت

                                     ز دردی بر­نینگیزد نوایی

                                          مباد آن­دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی                                                


حميد

 

                                        به نام خالق جان

روح سرگشته را اگر سوی وطن میلی نیست نه از انتخاب، که زاییده ی سرگشتگی اوست.

و من آن روحم که روزها از خلوت کردن با خود تفره رفتم اما دوباره نیاز ، که به قول دکتر

شریعتی روح چه بسیار محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد.

امروز دومین امتحانمون هم دادیم نمیدونم خوب بود یا نه ولی به قول بچه ها هر چی بلد

بودیم رو صفحه ی مقابل بالا آوردیم و اینک خالی از فلسفه هنر و هایدگر شده ام.

این مدتی که اینجا نیامدم سرگرم بودم ، موضوع پایان نامه ام « پوچگرایی و نسبیت

اخلاق» شد، که باید نسبت این دو تا رو بررسی کنم ، آیا پوچ گرایی به نسبیت در اخلاق هم

منجر میشه یا نه یا اصلا نسبیت در اخلاق و پوچ گرایی یعنی چه؟ آیا این دو تا خوبند یا بد؟

اگر خوبند که فبها و اگر بد راه در رویی دارند یا نه و ....

که فکر میکنم چیز باحالی باشه فعلا همین.

یه دو تا مقاله هم درباره فلسفه اسلامی و فوت دکتر ذاکر زاده تو روزنامه نسل فردای

اصفهان چاپ کردم که هیچکدومش تخصصی نبود. دومی برای ادای احترام به استادم بود و

اولی برای افاضه فضل اگر چه شاید احمقانه باشد ، اما گذشت.

ذهنم نیاز به استراحت داره چون این روزای قبل از امتحان داشتم گرفتار لاادری گری

میشدم .

چند شب هم مراسم ماه محرم رو رفتم که خیلی حال داد و بزرگی حضرت امام حسین،

حضرت ابوالفضل، حضرت ام البنین و مهمترین درس بزرگی زینب (س) بود.خوب بود اما

این هم گذشت.

تصمیم گرفتم با بچه های اتاقمون تو هیچ بحثی وارد نشم چون هیچکدومشون امین و بابک

و مرتضی و محسن نمیشن و خیلی با هاشون راحت نیستم تو برقراری یه ارتباط صمیمی ،

شاید ناشی از بالا رفتن سن( الآن ١٠ ،١٢ روز از ٢۵ سالگیم گذشت) و دگرگونی نگاهم

باشه ولی مهم نیست که دلیلش چیه.این هم بگذرد.

بعد از امتحانا ، یک بهمن ، میرم خونه کمی استراحت کنم.جالبه همیشه دو تا چیز با منه،

میل به خوندن و فکر کردن در فلسفه و دیگری میل به استراحت شاید پارادوکسیکال باشه

ولی مهم نیست.

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل از ایام جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سر مست
خوش باش دمی که زندگانی این است

در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

  •  
    •  
      •  و خدا انسان را حیات بخشد.....

 

  •  
    •  

حميد

 

                                   به نام حضرت دوست

این روزا سرگرم پیدا کردن یه موضوع خوب برای پایان نامم هستم،

با این روندی که در این مملکت حاکمه ، پیدا کردن کار و زندگی کردن خیلی سخت شده

شاید به همین خاطر مجبور بشم بعد از دوره ی ارشد یه دوره ی سربازی بگذرونم 

و یه بار هم دوره بیفتم برای پیدا کردن کار و اگه شد یه روزی دوباره برمیگردم دانشگاه،

همین مسئله باعث شده دنبال موضوعی باشم که نهایت لذت رو ازش ببرم .

٢٠ دقیقه دیگه با استادم ( دکتر توکلی ) قرار دارم تا درباره موضوع با همدیگه

صحبت کنیم ولی میخوام موضوع « معنا یابی یا معنا دهی به زندگی» رو پیشنهاد بدم

که هم بسیار علاقمندم و هم اینکه احتمالا این موضوع در حیطه فلسفه دین قرار میگیره

که اگه یه روز خواستم دکترا بخونم دوست دارم فلسفه دین بخونم.

این روزا خوب مطالعه میکنم و راضیم

باشد که خوشی پیش آید.

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتم خضر می‌رفت از پی سرچشمه‌ی حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا


حميد