ايران
بنام خداوند بخشنده و مهربان
اي خاك يادگار
اي لوح جاودانه ي ايام
اي پاك ، اي زلال تر از آب و آينه
من ، نقش خويش را همه جا در تو ديده ام
تا چشم برتو دارم ، در خويش ننگرم
اي كاخ زرنگار
اي بام لاجوردي تاريخ
فانوس ياد توست كه در خواب هاي من
زير رواق غربت ، همواره روشن است
اي زاگاه مهر
اي جلوه گاه آتش زردشت
شب گرچه در مقابل منايستاده است
چشمانم از بلندي طالع به سوي توست
وز پشت قله هاي مه آلوده ي زمين
در آسمان صبح تو پيداست اخترم
اي ملك بي غروب
اي مرز و بوم پير جوانبختي
اي آشيان كهنه ي سيمرغ
يك روز ، ناگهان
چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
مي بينم آفتاب تو را در برابرم
(نادر نادر پور)
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٥ ب.ظ توسط حميد
۱۳۸٥/۱/٢٠
از آبها به بعد
سهراب سپهری
از آب ها به بعد
روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.
اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند...
.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط حميد
