ساقيا آمدن عيد مبارک بادت....
بنام خالق زیباییها
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!»
«--- زنده یاد فریدون مشیری ---»
برای همه دوستانم در بهار آزوی بهترین زیستن خواهم کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٠ ب.ظ توسط حميد
۱۳۸٥/۱٢/۱٤
گذشته نمی میرد ماییم که از آن میگذریم.
مدتی پیش وبلاگی داشتم که در آن با دوستی گفتگو میکردم
و اینک در این وبلاگم بیشتر با خودم حرف میزنم.
ولی هر وقت به وبلاگ قبلیم سر میزنم لذت میبرم
چون دوره ای لذت بخش از زندگی من در آنجا به یادگار ماند .
متنی را دیروز که به آنجا رفتم دیدم که شایسته تر است
اینک اصلاحش کنم ؛
«بنام خدائی که در خشم و عشق او را بنده ام و او بر چنين ساختی شايسته
خدائی من است.
من روزگاری عاشق فلسفه بودم اما از آن تنها فاء و لام سين آموختم
و در بين مکاتب مختلف ديالکتيک را بسيار دوست دارم دليلش هم اين است
که تنها از اين مسلک توانستم علی را بشناسم چرا که او را در مقابل
عمر و معاويه قرار دادم.»
اما اینک میدانم که دیالکتیک مکتب نیست .
مکتب حاصل ایدئولوژی ( بایدها و نبایدها ) و جهانبینی ( هست ها و نیستها )
است اما دیالکتیک ( واژه یونانی ) مرکب از دیا به معنای ۲ و لکتیک
که از لوگوس به معنای تفکر ، عقل و گفتگو یا دیالوگ است در نتیجه
دیالکتیک یعنی گفتگوی دو نفره که در فلسفه به معنای مناظره
برای اثبات یک حقیقت است .
که از عوامل مهم در آن ، برای غلبه بر طرف مقابل کشف تناقض
در بیانات اوست که روش سقراط بود و دوره ای از افلاطون.
پس یک متد است .
آنچه در آن مرا به نوشته فوق کشاند تضاد دیالکتیکی است
که در یک دیالکتیک معمولا وجود دارد و دیگر اینکه
علی بزرگتر از آن است که با قرار گرفتن در مقابل معاویه شناخته شود .
شاید در برابر خصایص بدی که در یکی بود خوبیهای دیگری رخ نماید
اما نام این را نمیتوان شناخت گذاشت .
و اینک میدانم که چنین تجربه مقدسی همیشه میماند
و او که به من فرصت این تجربه را داد همیشه دوست خواهم داشت .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط حميد
۱۳۸٥/۱٢/۸
بی باده ...
در بازار تجریش ما هم چون دیگران قدم میزدیم ناگهان صدایی
که برخورد سخت دو انسان بود بر فضا سایه افکند ،
صدای داد در میان اجناس پیچی خورد و مرد
و این پایان حادثه بود
و آغاز آدمیانی که در آنجا بودند تا روز را شب کنند .
زنی که گویی دغدغه آسمانها و زمین آزارش میداد گفت : دزد را گرفتند؟!
جوانی با نگاهی گیج پاسخش داد : آری و دیگری گفت : نه حیف شد پرید .
زن در جواب پاسخ اول « خدا را شکر» گفت
و در پاسخ جواب دوم سرش را به زیر افکند و رفت .
و این هم پایانی دیگر بود .
اما تمام اینها برای آنکس که پرید یا در قفس افتاد زره ای ارزش و معنا ندارد .
او برای نان میبرد یا میبرد تا خود را بفروشد .
در هر حال او هرگز نخواهد شنید آنچه اینان میگویند
یا نخواهد خواند آنچه من اینک مینویسم چون او راهش را برگزیده
و دیگر بسیاری از چیزهایی که اطرافش یا پشت سرش رخ مینماید را نخواهد دید .
شاید او گناهکار باشد ،اما بود و آنانی که آن هیاهو را پس از او به راه انداختند
جز صوت نبودند که لحظه ای پس از وداع با دزد در فضا محو شدند.
اما دزد زنده میماند تا برای بسیاری که هست ندارند لحظه ای ،واژه بیافریند .
*******************************************************************
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
خیام
می خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کو باشد و من باشم و اغیار نباشد
مولانا
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۸ ب.ظ توسط حميد


