از من ...
بی باده ارغوان نمی شاید زیست
التماس قلم و کاغذی که در برابرم ، نمایش سپید یک امتداد است
برای حرفی یا واژه ای، مرا به گفتن میکشد و من میدانم که چیزی ندارم
و « مفاصل آن انگشت خط نویس » باید بی معنا بر کاغذ بلرزد .
ما از دنیا و آنانی که چند صباحی در این دنیا زندگی کرده و میکنند
با دیوانگی هایش خوشتریم. که ؛
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
دلم میخواهد از طلوع تا غروب با این قلم و کاغذ باشم
اما دنیا این را برایم نمیخواهد .دنیا مادر است اما با کودکان این مادر بیگانه ام ،
با سکوت و پرنده و درخت آشناتر.
برای من شنیدن داستان سحرخیزی پرستو قبل از گنجشک، از زبان چوپانی
که هر سحرگاه آن را به تماشا نشسته ، روشن تر است
تا شنیدن داستانها از کوشش عقل و مرگ انسان .
دیگر برای نوشتن واژه ندارم....
اجزای پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سرو دست نازنین از سر دست با مهر که پیوست و با کین که شکست
خیام
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٤ ب.ظ توسط حميد
۱۳۸٦/۱/۱٩
و اينک آغازی دوباره ...
به نام خدا
این اولین نوشته در سال ۱۳۸۶ خورشیدی است .
عید نوروز گذشت ، تا اندازه ای متفاوت با سالهای قبل .
در این چند روز چیزهای زشت و زیباهای زیادی دیدم. زشت ترین چیز
کرنش و بندگی دو مرد بود که زن و فرزند و خانواده ای داشتند
در برابر رئیس منابع طبیعی استان بوشهر، در حالی که
رئیس و همراهانش که این خاکساری را دیده بودند
خود را با خدا اشتباه گرفته بودند و جالب بود که در آن عشوه و غرور
در جستجوی قبله بود تا نماز بگذارد .....
و زیباترین چیز صداهی پرندگان در بهار بر بلندای کوهی سبز بود
که مرا در خود جای داد.
و چیز هایی که گذشت ........
به امید آنکه در این سال چنان زندگی کنیم که در لحظه ی پایانش پشیمان نباشیم.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٦ ب.ظ توسط حميد
