خواستم بگویم امسال هم گذشت...
سال ۱۳۸۶هم با قدمهای روشن روز و تاریک شب به سوی پایان خود ره میسپارد
تا رخصت دهد که سال نو به مرغزار وجود قدم نهد ، باشد که با کوله باری از بهار
برای ايران و ايرانيان از روی زيبای خود پرده براندازد.

بگذار، که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسُرایم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم.
خورشید از آن دور، از آن قُلّه ی پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که -چون من-
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز.
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است،
آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است.

من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است. ما هر دو در این صبح طربنـاک بهاری ما آتش افتاده به نیزار ملالیم، فریدون مشیری
راهِ دلِ خود را، نتوانم که نپویم
هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید
چون می نگرم، او همه من، من همه اویم!
او، روشنی و گرمی بازار وجود است.
در سینه ی من نیز، دلی گرم تر از اوست.
او یک سر آسوده به بالین ننهاده ست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست.
از خلوت و خاموشی این شب، پا به فراریم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم.
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم،
بگذار که -سر مست و غزلخوان- من و خورشید؛
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم ... http://serre-eshgh.blogfa.com/post-128.aspx
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ توسط حميد
۱۳۸٦/۱٢/۱٢

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط حميد
