التهاب آفتاب


دیدار دوستان قبل از عید

سه شنیه،چهار شنبه و پنجشنبه هفته ای که گذشت،٧،۶و ٨ اسفند،

تهران پیش دوستانم بودم.

به دیدن دوستانم رفته بودم و دنبال کارهای تسویه هم رفتم، تا حدی خوب پیش رفت

مقداری که باقی مانده را قرار است مرتضی انجام دهد ، دمش گرم.

بچه ها کما فی سابق با زندگی کنار می آمدند ؛ یکی کبوتر بچه ای با شوق پرواز،

یکی درگیر چپاندن منطق در تراژدی عشق،یکی پریشان خیره

به دیوار خانقاه هستی خویش،ویکی شورمندانه در جدال سابق خویش با همه چیز

از عشق نو تا زندگی.

چهارشنبه شب را میخواستیم به استخر نیاوران برویم اما نشد، رفتیم ولی تعطیل بود.

فردای آن شب را ساعت ۵/٧ دارآباد بودم با بابک و سعید( برادر مرتضی).

در این گلگشت دوستانه دو تا از همکلاسی های سابقم را دیدم که مایه بسی خوشحالی

 شد .مضاف بر اینکه یکی شان به ما در آینده ای نزدیک به واسطه ی دوستی عزیز

نزدیکتر میشود (ان شاء الله).

با دو نفر که قبلا اسمشان را میدانستم بیشتر آشنا شدم، یکی شان خیلی مهربان

و عاقل بود.در این دیدار ها  یکی که از قبل میدانستم محترم و دوست داشتنی است

نیز با ما بود که این هم باعث خوشحالی ام بود.

ما در این گردش ١١ نفر بودیم که جای امین و محسن خالی بود.

چهارشنبه که رفتم دانشگاه خلوت بود ولی من احساس خاصی به آنجا نداشتم ،

ندانستم چرا؟!

چشم انداز خوابگاه محسن اینا خیلی با حال بود رو به سوی کوههای کلک چال و

توچال و دارآباد،که قله هاشان از برف پوشیده بود اگر چه وسعت و هیبت کوه

را دوست دارم اما مدتی است که در این اندیشه ام اگر این عظمت راه را بر بی نهایت

میبندد زیبا نخواهد بود!

در آنجا خبر فوت دوتا از هم روستاییانم را نیز شنیدم که مایه تاسف بود.

آنها در حین زندگی اما بی خبر رفتند.ولی باز باید به زندگی بازگشت

نمی دانم در این بازگشت مجدد جای آن حادثه در کجا باید باشد!


حميد