الآن مدتی است که به اینجا سر نزدم ولی خوب بر خلاف دفعه های پیشین مطالب خوبی بیرون از اینجا نوشتم که خودم خوشم اومد نمیدونم چرا ولی شاید به این علت که دوست داشتم نوشته باشم شاید هم به خاطر اینکه احساس کردم باید بیشتراز این با دیگران به خصوص آنانی که دارای آرمان اند بود تا زیاد تو خودم غرق نشم و پس از چند صباحی بانگی براید که خواجه برفت.
چند تا مطلب برای دوتا از نشریات دانشجویی نوشتم که اداره کننده هاش آشنا بودن ، این روزا که بحث انتخابات داره داغ میشه جا برای چاپ نوشته ها زیاد شده ولی به اداره کننده نشریات نمیشه به این راحتی اعتماد کرد واسه همین دوست ندارم همه جایی باشم .
تو این هفته دو تا خبر از دوتا دوست شنیدم که یکی شان مایه مسرت و یکی شان بسار مرا ماثر کرد و ترساند.هر دوتاش از طرف دوتا از بهترین دوستانم بود که همیشه برایشان آرزوی خوشبتی دارم حتی اگر مدتها باشد که آنان را ندیده باشم چون بسیار دوستشان میدارم.
این ترم برای درس اگزیستانسیالیسم ،هایدگر تدریس شد و کانتکستی که انتخاب شد هستی و زمان بود اگر چه اوایل باهاش خیلی مشکل داشتیم چون متاسفانه به ما یاد نداده بودن که با متون خود فیلسوفان سرو کار داشته باشیم ولی دیگه باهاش کنار اومدیم و دوست دارم بعد از فارغ التحصیلی یه دوره متون اصلی کلاسیک فلسفه رو خودم بخونم چون با جزوه نمیشه فلسفه یاد گرفت.
یه مقاله دادم همایش معنا داری زندگی که تو همین دانشگاه اصفهان بود و پذیرفته شد که این هم مایه امید شد .
این روزا سر گرم زندگی ام، به طوری که گاهی فکر میکنم وقتی ظهر از خوابگاه میام دانشگاه که ناهار بخورم میآم که فقط ناهار بخورم تا شکمم پر بشه و دیگر هیچ اندیشه ای ندارم ، گاهی از این حال هراسان و گاهی هم بی تفاوت میگذرم.
شاید بد نباشد که مدتی با امین و مرتضی باشم ولی حیف که درسام زیاد شده.
دارم یاد میگیرم که یکی را فقط دوست داشته باشم ، شاید بدلیل خواست او ، ولی دوست دارم با کسی که دوستش دارم زندگی کنم.
امید آن دارم که من و دوستانم هرگز نا امید نباشیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۸ ق.ظ توسط حميد
